تبليغاتX
حضور نارنجی آسمان

baranetanhaiyemaryam

مریم

baranetanhaiyemaryam

http://baranetanhaiyemaryam.blogfa.com

حضور نارنجی آسمان

حضور نارنجی آسمان

حضور نارنجی آسمان

سلام من مریم هستم...میگن 21ساله و دانشجوی رشته ی حقوقم....اما خودم بیشتر دوست دارم به جای اینا یه انسان باشم....یه انسان واقعی!
اومدم که حرف دلمو بگم...حالا هر چی که می خواد باشه...شعر...طنز...دلنوشته ها ...خاطره....هرچی که دلم بخواد....
id:maryamkhanom21@yahoo.com مریم دختر تلخ...

حضور نارنجی آسمان

 

پيام نارنجي مريم


سلام من مریم هستم...میگن 21ساله و دانشجوی رشته ی حقوقم....اما خودم بیشتر دوست دارم به جای اینا یه انسان باشم....یه انسان واقعی!
اومدم که حرف دلمو بگم...حالا هر چی که می خواد باشه...شعر...طنز...دلنوشته ها ...خاطره....هرچی که دلم بخواد....
id:maryamkhanom21@yahoo.com

امكانات وبلاگ

آسمان نارنجي رو صفحه خونگي خودتون كنيد     ارسال نامه به مريم     آسمان نارنجي رو به علاقه مندي هاتون اضافه كنيد

  RSS  

لينكستان
لوگوي مريم و دوستان


لوگوي دوست جونام

آشناييمون بر ميگشت به يه اردو...يه سفر...يه سفر مقدس...مشهدالرضا...
تو حياط حرم نشسته بودم...حس كردم يكي كنارم نشست نگاش كردم تو آموزشگاه گاهي وقتا ميديدمش...لبخندي زدم و اونم لبخند زد...تو چشاش اشك بود!!!

ازم پرسيد:امام رضا(ع)ما گناه كارا رو هم دوست داره؟

لبخندي زدم و گفتم:امام همه رو دوست داره...

ازم پرسيد:اسمت مريمه!نه؟

جواب دادم:آره چطور؟

بهم گفت:از اون دسته آدمايي كه ناخودآگاه تو دل آدم جا ميشن...

لبخندي زدم و گفتم:لطف داري عزيزم...اينجوريا هم نيست...

بهم گفت:مريم عاشق شدي؟

جواب دادم:نه هنوز اما دوست دارم تجربه اش كنم...

گفت :من عاشق شدم و تعريف كرد...تو حياط حرم نشستيم و سارا از خودش و عشقش گفت...بهش حسوديم شد...انگار خيلي به هم وابسته بودن...

روز ها گذشت...

2 سال از دوستي ما سپري شد...اكثر اوقات با هم خلوت ميكرديم...گاهي تلفني گاهي حضوري...

بهم قول داد مثل يه خواهر كنارم باشه...بهم قول داد جاي خواهر نداشته ام باشه...

********************************************************

وای سارا چه عجولانه تصميم گرفتي!!!

سارا تو كما بود دكترا اميد زيادي نداشتن...به باباي سارا گفتن كه:تعداد قرص هايي كه دخترتون مصرف كرده زياد بوده...رو مغزش تاثير گذاشته يه شك خيلي قوي بوده...احتمالا مرگ مغزي!!!

سارا پدرت چقدر پير شد!!!سارا مادرت اونقدر گريه كرده كه ديگه جايي رو نميبينه....

سارا به همه بد كردي دختر!

هادي رگشو زده بود اما با تلاش دكترا زنده موند!

گفته بود كه ميخواد منو ببينه:كنار تختش رفتم...خيلي خودمو كنترل كردم كه گريه نكنم!

_سلام

نگام كرد اشك از چشماش سرازير شد...

_من مقصرم ...چرا نذاشتن بميرم...

_ فقط بهم بگو چرا؟

_ گفتنش هيچ دردي رو دوا نميكنه...ولي من ميخوام بگم...بشين.

رو صندلي كنار تختش نشستم و هادي در حالي كه اشك ميريخت گفت:

_ سارا عشقم بود دختر خاله ي من بود ...وقتي دانشگاه قبول شد دونستم كه دوسش دارم...يه جوري كه نمي تونم برات توصيف كنم...اما مريم خانوم، من يه بار تو دوران دانشگاه طعم عشق رو چشيدم...اسمش رويا بود... اون اينجايي نبود...تو خوابگاه زندگي ميكرد.دوسش داشتم و اونم وانمود ميكرد دوسم داره!ترم آخر بود كه بهم تلفن زدو گفت:هادي برام خواستگار اومده خانواده ام راضي ان منم راضي ام...ميخواستم باهات صادق باشم...تو فقط برام يه دوست بودي!!!

دنيا رو سرم خراب شد اما وانمود كردم كه برام مهم نيست...گفتم خوشبخت باشي و تمام شد...

تا سارا وارد زندگيم شد...تازه فهميدم كه چقدر اين دختر خاله ي لوس و زیبای،من دوست داشتنيه...

بهش گفتم كه عاشقش شدم یه کم طول کشید که راضیش کنم بالاخره گفت: قبول،اما يه قول بايد بديم...خيانت و دروغ قيمتش مرگه!! براي هر دومون يعني اگه من خيانت كردم حكم مرگ براي جفتمون صادر شه اگه مردي قبول كن.

جا خوردم ولي سارا رو در حد پرستش دوست داشتم.پس قبول كردم.بعدها كه وابستگي جفتمون به نهايت رسيد ازم پرسيد :هادي؟من اولين عشقتم مگه نه؟

تموم بدنم يخ كرد براي يه لحظه بوي مرگ رو حس كردم اگه ميگفتم نه براي هميشه از دستش ميدادم...با خودم گفتم از كجا ميخواد بفهمه رويا كه ديگه سر زندگيشه تو يه شهر ديگه...لبخند زدم و گفتم:آره عزيزم تو اولي و آخريش هستي.

دستمو گرفت و گفت :خوشحالم...

همه چيز خوب بود روز تولدم با هم بيرون رفتيم...تلفنم زنگ خورد...يه شماره ي غريب!رويا بود...تموم دنيا رو سرم خراب شد...سارا با يه لبخند آسموني نگام ميكرد...گوشي رو قطع كردم..

ازم پرسيد:

_ كي بود؟

گفتم :مزاحم

_چرا رنگت پريد...؟!!!

سارا داشت سوال جواب ميكرد كه تلفنم دوباره زنگ خورد...

تا اومدم رد كنم سارا با شیطنت خاص خودش گوشي رو قاپيد و جواب داد...

گنگ بودم،نمیدونستم چه خاکی باید تو سرم بریزم قطره هاي اشك رو ديدم كه از چشاش سرازير شد...تلفن رو قطع كرد..حرفی نداشتم بزنم...فقط نگاش ميكردم...مي دونستم هر حرفي كه بزنه بهش عمل ميكنه...در حالي كه گريه ميكرد لبخند زد و گفت:رويا بود...ميخواست تولدت رو تبريك بگه...فكر كرد من زنت هستم معذرت خواهي كرد و گفت ديگه مزاحمت نميشه...ميگفت از نامزدش جدا شده...

هادي من اولي نبودم نه؟

چيزي نداشتم كه بگم...بلند شد و خواست بره...دستاشو گرفتم و گفتم:

_ تورو به علي قسم نرو...توضيح ميدم برات...

دستشو كشيدو گفت:

_ مرد باشو به قولت وفا كن...

تا چند روز هر چي زنگ زدم،هرچي sms فرستادم فايده نداشت...رفتم خونشون ...خاله گفت حالش خوبه...گفتم:

_ مطمئنید؟

خاله با تعجب گفت:

_چرا باید خوب نباشه ؟!!!قبل از اينكه بخوابه كلي با هم شوخي كرديم!!!الانم تو اتاقش خوابه.

خدا حافظي كردم...خوش حال بودم كه حالش خوبه...با خودم گفتم شايد فراموش كرده چه عهدي بستيم...نصفه هاي شب بود كه تلفنم زنگ زد...سارا بود...با عجله گوشي رو برداشتم...

_الو...الهي قربونت برم آشتي كردي؟

_آره...آشتي ام.هادي؟

_جان هادي؟

_من به عهدمون عمل كردم 20 دقیقه پیش يه شيشه قرص آرامبخش خوردم... ميدونم اگه بخوابم ديگه بيدار نمي شم خوابم میاد هادی جان پس تا لحظه ي آخر باهام حرف بزن،دوست دارم صداتو بشنوم،دوستت دارم هادی...

باورم نميشد...فكر كردم داره شوخي ميكنه...خنديدم وبا حالتي عصبي گفتم:واي چقدر ترسيدم...تو غلط ميكني اين كار رو بكني

_غلط يا درست؟انجام دادم...قسمت ميدم به عشقمون هيچ كاري انجام نده، نه بيا اينجا ،نه كاري كن كه زير عهدمون بزنم....من به عهدم پاي بندم...

ديگه صداش خيلي آروم شده بود...صداش زدم:

_سارا؟

_سارا؟

_الو سااااااااارررا؟تورو به علی جواب بده...سارا گه خوردم...سارا جان هادی نخواب..سارا؟‍

هيچ جوابي نداد.آروم گفتم:

_پس خوابیدی عزیزم...آره؟ بخواب گلم منم ميام پيشت...

اشك امونم رو بریده بود...منی که حالم به هم میخورد وقتی مردی رو میدیدم که گریه میکنه... با خودم زمزمه كردم...مرده و قولش...من بد كردم كه حقيقتو نگفتم...بايد تاوانشو بدم...سارا من يه مرد هستم...

اول تصميم گرفتم قرص بخورم...اما هر كاري كردم نتوستم حتي يه دونشو قورت بدم...خيلي ترسيده بودم...نزديكاي صبح بود...بين زمين و آسمون معلق بودم،دورکعت نماز خوندم،توبه کردم به خاطر همه ی کارام و گناهام.

نبايد كسي خبر مرگ سارا رو به من ميداد!!!

هادي شروع كرد به گريه كردن هاي هاي گريه ميكرد...سعي كردم آرومش كنم اما ادامه داد:

_ نميدونم چه طور شد كه كف اتاقم افتادم...وقتي به هوش اومدم فكر كردم همه چي يه خواب بوده...به گوشي سارا زنگ زدم خاله گوشي رو برداشت و مرتب جيغ ميزد و گریه میکرد...گوشي رو قطع كردم...سارا از دستم رفت...رفتم تو حموم يه تيغ برداشتم،اومدم تو اتاقم...رگمو زدم بدون هيچ ترديدي!!!اونوقت آروم رو تختم دراز كشيدم سوزش میکرد اما مهم این بود که پیش سارا میرفتم... ولی الان اينجام،بدون سارا...مامان ميگه سارا تو كماست...آره؟

مريم خانوم يعني خوب ميشه؟

گفتم فقط دعا كن.

الان چند روزه كه سارا با اهداي اعضاي بدنش مارو برای هميشه ترك كرده اما هنوز زنده است...

هادي هم حالش خوب نيست...دكترا ميگن از نظر روحي و رواني اوضاعش وخيمه...

مامان باباي سارا هر روز سر مزار جسد تكه تكه شده ي دخترشون ميرن....تمام اجزاي بدنش اهدا شد به جز كليه هاش كه به خاطر سم اون قرصا از بين رفته بود!

قلب سارا به يه دختر بچه ي 9 ساله پيوند خورد....و تمام روزنامه هاي شهر ما از اهداي اعضاي بدن يه دختر جوان خبر دادن...

راستي هرچيزي يه قيمتي داره...درست!اما عدالت و اعتدال رو هميشه رعايت كنيم بهتره...

سارا؟ يه كم عجولانه و بچه گانه تصميم گرفتي...

دلم برات تنگه...خيلي تنگ.

خدایا تورو به این ماه عزیز قسمت میدم از سر تقصیراتش بگذر...سارا بچه گی کرد اما تو ببخش و خدایی کن...خدایا؛هادی خیلی حالش بده،قسم خورد که خوشو میکشه...بهش صبر عنایت کن...خدایا؛مامان بابای سارا خیلی تنهان...تو تنهاشون نگذار.

دوستت دارم خدا...سارا اومده پیش تو...مواظبش باش.

+ | نوشته شده توسط مریم در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 و ساعت 10:25 
 

{سلام...

گاهي وقتا بايد شروع كني و گاهي وقتها بايد...!!!

امروز ميخوام تمومش كنم!همه چيز رو...خيالاتم،روياهام،هر چيزي كه از جنس يك لبخند بود!

گاهي وقتا عاشق ها هم دروغ ميگن و اين خيلي بيرحمانه است!

درسته؛دليل براي توجيه زياده ولي تو كه آسماني بودي نه به دروغ احتياج داشتي نه به توجيح...بگذريم...يعني بايد بگذريم...انگار بايد تموم بشه به همون قيمتي كه از اول تعيين كرده بوديم!!!

"مرگ"}

ببين ساراي من،اينا همون حرفاييه كه آخر نامه ات نوشتي ولي هيچ وقت بهم نگفتي كه آيا يك دروغ زندگي دو نفر رو بايد نابود كنه؟؟!.يادت مياد سارا؟!منو تو دوستاي خوبي بوديم و هستيم...آسموني ها هم گاهي مجبورن كه دروغ بگن...تو هم آسموني بودي و هستي...و رسم آسموني ها گذشته!كاري كه تو با خودت كردي قابل بخشش نيست...سعي كن حالت خوب بشه و جبران مافات كني...تو عادل بودي سارا و اين از عدالت به دوره كه حكم به مرگ دو تا عاشق آسموني بدي...اون حالش بهتره يعني داره كم كم به زندگي بر ميگرده ولي تو همه رو چشم انتظار گذاشتي!!!يادته سارا؟تو از انتظار بدت ميومد و حالا جماعتي منتظرتن...ساراي من زياد چشم انتظارمون نگذار!!

دلم برات تنگ شده عزيزم...

دستهايم بالا،رو با آسمان نارنجي با خداي قشنگ و مهربانم:

عزيزترينم عاشق ها آسماني اند و من براي نجات دو آسماني كه بچه گي كرده اند دعا ميكنم!نازنينم قلب نارنجي ام بي تاب است و تو مهربانترين مهرباناني.

پرنده لب تنگ ماهي نشسته بود و به تنگ ماهي نگاهي كرد و گفت:ماهي جونم قفست سقف نداره چرا پرواز نميكني؟؟!!!

+ | نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 و ساعت 12:12 
 

مردی آهنگر که عمیقا به خدا عشق می ورزید...به بیماری سخت و رنج های بسیاری دچار بود.

روزی یکی از آشنایان که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید:«چگونه می توانی به خدا ایمان داشته باشی در حالی که رنج و بیماری نصیبت میکند!!!»

مرد آهنگر به نرمی پاسخ داد:«زمانی که میخواهم ابزاری بسازم...یک تکه آهن را در کوره قرار میدهم.سپس آن را روی سندان میگذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم در بیاید.اگر به صورت دلخواهم در آمد...میفهمم که میتوانم وسیله ای مفید از آن بسازم...وگرنه آن را درون انبار آهن های قراضه پرتاب میکنم.این نشانه موجب شده است که پیوسته به درگاه خداوند دعا کنم:«خدایا مرا در کوره ی رنج ها قرار بده...اما مرا درون توده ی قراضه ها نیفکن.»

**********************************************

زندگي كردن تنها دو راه دارد:يكي اينكه تصور كنيد هيچ چيز معجزه نيست؛و ديگر آنكه تصور كنيد همه چيز معجزه است.

اگر شما باور كنيد كه زندگي ارزش زيستن دارد باور شما در تحقق اين حقيقت ياريتان ميكند.

**********************************************

سلام...........

نمي دونم چي بگم!!!

خيلي خسته ام و گله دارم؛از آدماي اطرافم؛از وضع كشورم!!!

ناراضي ام خدا... به عنوان یک جوان ناراضی ام!

و تنها تويي كه حق را از باطل تميز ميداني.

خدايا  مسلماني چيز ديگريست...و تو شاهد اين  نا مسلمانی ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

يا علي

+ | نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه سوم مرداد 1387 و ساعت 0:50 
 

 

خــــداونــدا ...

ايـنک در حـالی بـه درگـاهـت آمـده ام که بـر خـويـش تـقـصـير و زيـاده روی کـرده ام

 
و عـذر خـواه و پـشيمان و شـکسـته و مـعـذرت جـو و آمـرزش خـواه


و تـوبـه کـار و اعـتـراف کـنـنده و اقـرارگـر بـر گـناهـانـم هـستـم

گــريـزگـاهـی از کـرده ام نـيـابـم
و پـناهگاهـی که در کـار خويـش بـدان روی کـنم نـدارم
جـزايـنکه پـوزشـم پـذيـری ومـرا درعـرصـه رحـمت خـود آوری

خـــــداونــدا ...


پـوزشـم بـپـذيـر و بـر پـريـشـانـيم رحـم آور

 
و مرا از رشـته سـخـت گـناهـانـم بـرهـان

********************************************************

پی نوشت:

۱)اگه خدا قبول کنه یه سه روزی دارم میرم مراسم اعتکاف شاید این بار آدم بشم و برگردم!

۲)اسم تمام دوستان رو تو یه برگه نوشتم که همه رو دعا کنم البته اگه لایق باشم و خدا قبول کنه.

۳)این آسمان نارنجی رو تنها نزارید...گاه گاهی با یه پرواز دل نارنجی شو شاد کنید.

یا علی(التماس دعا) 

+ | نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 1:52 
 

خداي من

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...!!!

خدا جونم به خاطر همه چي ممنونم 

+ | نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 و ساعت 14:23 
 
با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو
باشد که خستگی بشود شرمسار تو.
در دفتر همیشه ی من ثبت می شود
 این لحظه ها عزیزترین یادگار تو.
تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من
 می خواستم که گم بشوم در حصار تو.
احساس می کنم که جدایم نموده اند
 همچون شهاب سوخته ای از مدار تو.
آن کوپه ی تهی منم آری که مانده ام
خالی تر از همیشه و در انتظار تو.
 این سوت آخر است و غریبانه می رود
 تنهاترین مسافر تو از دیار تو
هر چند مثل آینه هر لحظه فاش تو
هشدار می دهد به خزانم بهار تو
اما در این زمانه ی عسرت مس مرا
ترسم که اشتباه بسنجد عیارتو
.
                                
  محمد علی بهمنی
امتحانا هم تموم شد تا ما هم بالاخره یه نفس راحت بکشیم آخیییییییییییش

+ | نوشته شده توسط مریم در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت 9:9 
 

دوستت دارم

وقتی تو نیستی

خورشید تابناک
شاید دگر درخشش خود را

و کهکشان پیر گردش خود را

از یاد می برد

و هر گیاه

از رویش نباتی خود

بیگانه می شود

و آن پرنده ای

کز شاخه انار پریده

پرواز را

هر چند پر گشوده فراموش می کند

آن برگ زرد بید که با باد

تا سطح رود قصد سفر داشت

قانون جذب و جاذبه را در بسط خاک

مخدوش می کند

آنگاه نیروی بس شگرف مبهم نامرئی

نور حیات را

در هر چه هست و نیست

خاموش می کند

وقتی تو با منی

گویی وجود من

سکر آفرین نگاه تو را نوش می کند

حرف اضافه:

۱):(خوب دوسش دارم)هیچم بی ربط نیست اونی که باید بفهمه میفهمه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

۲):اینم واسه اینکه نگین بعد از مدت ها اومد یه شعر ار حمید مصدق گذاشت و رفت!!!

۳):برای اینكه مرد دوست داشتنی خوبی باشید كافی است به 15 قانون زیر توجه نموده و آنها را به دقت رعایت كنید:
زن، همیشه قوانین را وضع نموده و تصویب كند
قوانین ممكن است بدون اطلاع قبلی تغییر كند
امكان ندارد مردی تمام قوانین را بداند
چنانچه زن شك ببرد كه مرد تمام یا برخی از قوانین را می‌داند، می‌تواند بلافاصله قوانین را تغییر دهد
زن هرگز اشتباه نمی‌كند
چنانچه به نظر آید كه زن در اشتباه است، علت آن است كه مرد حرفی بیجا و اشتباه بر زبان آورده یا كاری اشتباه كرده كه باعث سوء تفاهمی آشكار و در نتیجه، اشتباه زن شده است
چنانچه مورد بالا اتفاق افتاد، مرد باید بلافاصله معذرت بخواهد، چرا كه او باعث سوء تفاهم شده است
زن می‌تواند هر زمان كه اراده كند، تصمیم خود را عوض كند
مرد هرگز نباید بدون رضایت صریح زن، تصمیم خود را عوض كند
زن حق دارد در هر زمان عصبانی یا مشوش باشد
مرد باید در تمامی اوقات آرام باشد، مگر اینكه زن از او بخواهد عصبانی شود
زن ممكن است از مرد بخواهد كه عصبانی باشد یا عصبانی نباشد، اما تحت هیچ شرایطی نباید او را از نیت خود آگاه سازد
مرد مكلف است، در تمامی اوقات ذهن زن را بخواند
در تمامی اوقات و در هر زمان و مكان آنچه مهم است این است كه منظور زن چه بود، نه اینكه چه گفت.
چنانچه مرد هر زمان که تصور میکند درست میگوید کافی است به بند 5 مراجعه نماید

+ | نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:40 
 

آنتوان در بیابانی زندگی  می کرد که مرد جوانی به او رسید و گفت:«پدر ، هرچه داشتم فروختم و پولش را به فقرا دادم.فقط چند تکه چیز نگه داشتم که برای زندگی در این جابه دردم می خورد. دلم می خواهد شما راه رستگاری را نشانم دهید.»
آنتوان قدیس از آن جوان خواست که همان چند تکه چیز را هم که نگه داشته بود بفروشد و با پول آن مقداری گوشت از شهر بخرد و در مراجعت از شهر، گوشت ها را با نخ به بدنش ببندد.
جوان مطابق این راهنمایی عمل کرد.هنگامی که به بیابان بر می گشت سگ ها و باز ها به هوای گوشت به او حمله کردند...
وقتی به پدر روحانی رسید گفت:
«من آمدم»
 و بدن مجروح و لباس پاره اش را به او نشان داد.
قدیس گفت:«کسانی که راه جدیدی را در پیش میگیرند و در همان حال می خواهند که اندکی از زندگی گذشته را نیزحفظ کنند،عاقبت به خاطر گذشته ی شان به رنج می افتند...!!!!»

حرف اضافه :

۱):واسه این همه تاخیر معذرت

۲)به خدا درگیرم....

+ | نوشته شده توسط مریم در یکشنبه ششم آبان 1386 و ساعت 10:6 
 

صدای لبخندش عذابت می دهد...

چشمانش چه برقی دارد...!

تمام توجه خود را به سویش جلب میکنی...

و او...

نگاهت می کند و لبخند میزند...

وعجیب اینکه نمیترسد.

همه باید از تو بترسند تو افسر نیروی انتظامی هستی...!از او خوشت نیامده!چرا که پیراهنش رنگ آسمان است و تو رنگ های آسمانی را دوست نداری و مهمتر اینکه پسرک جلنبر و به قول تو بچه سوسول از تو نترسیده....

بادی به غب غب می اندازی ابروهای پهن و ترسناکت را به هم گره می کنی...وعمدا این کار را می کنی که آدم را یاد..چه میدانم؟شاید دیو بیاندازی...دستی به ریش بلندت میزنی...چپ چپ نگاهش می کنی...و او همچنان لبخند میزند...

جلو میروی...و بدون هیچ بهانه ای دستانت را بلند می کنی و چنان کشیده ای به او میزنی که خم میشود...

راضی هستی که چند نفر نگاهت می کنند...تو همیشه دلت خوش به نگاه دیگران بوده همین تو را تا اوج می برد

و راضی هستی که لبخند را از لبانش دزدیدی...اما تصورت اشتباه است سرش را که بلند می کندهنوز لبخند بر لب داردحتی با آن شکاف و رد خونی که تو گوشه ی لبانش به وجود آوردی...

برق چشمانش قلب تاریکت را اذیت می کند...هنوز جا داری که مردانگی ات را ثابت کنی...جلوی درب دانشگاه است باید غرورش را خورد کرد...غلط کرده که بلوزآبی پوشیده و لبخند می زند و و و ریش ندارد.

دستبند را در می آوری...و به دستانش گره میزنی نگاهش کمی افسرده شد...راضی هستی که هم شادی و هم آزادی را از او گرفتی...آها؛ حالا شد مردانگی ات را ثابت کردی...

اما چرا حرف نمی زند؟!چرا التماس نمی کند...سیله ی دوم را به او میزنی وچند جفتک هم نثارش می کنی...همه دارند نگاهت می کننند ....همه جمع شده اند..« آدم تورا با این رفتار که میبیند یاد خر می افتد...».و تو راضی هستی

صورتش قرمز شده...!!!!!!!!!!!!!!

اما باز حرفی نمی زندو به جایش لبخند میزند!

سربازی دوان دوان به سویت می آید...

و با ترسی ننگ بار سلامی نظامی می دهد...«حرامت باد»

و بریده بریده می گوید:قربان...

این...

این...بیچاره لال است

و دانشجوی نمونه...

سرهنگ قبلی هم مثل شما به او گیر...نه ؛او را نصیحت می کرد...!!!!!

ننگ بر تو باد...عقده ای...حرامت باد لباس مقدس نیروی انتظامی ایران اسلامی.

+ | نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 و ساعت 13:22 
 

من جانی خواهم ساخت..روشن!

مرگ بر من باد

جهانی این چنین سیاه پیش روی خود دارم و هیچ غلطی نمی کنم

با کوله باری سنگین و پر از تهی از دنیای شما میروم...

مقصدم چاه ویل!

جهنم را به من بفروشید...

سیاهی ها و نیرنگ ها

دروغ ها و بدی ها

فریب ها و همه ی راه های رسیدن به جهنم را

من بدی ها را به قیمت خوبی ها از شما خریدارم

نصف ،نصف

بهشت و نور ارزانی شما

جهنم و تاریکی مال من

من در نیمه ی راه هستم و منتظر...

مقصدم چاه ویل...!

شما نگران نباشید...!

حرف اضافه

1)من رفتم...دانشگاهو می گم بابا ...چرا چشماتون گرد شد...پدر غربت بسوزه...

2)امثال من تازه اول راه کسب علم هستیم...(اوه اوه...چه دانشمندانه گفتم)

3)بابا گریه نکنید زشته...پشت سر مسافر که گریه نمی کنن...اشکاتونو پاک کنید...

4)من نمی خوام برررررررررررررررررررررررررررررم(ااااااااااااااااایش چه لوس شدم)

 

+ | نوشته شده توسط مریم در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 و ساعت 20:31 
 

تنها

غمگین

نشسته با ماه

در خلوت ساکت شبانگاه

اشکی به رخم دوید ناگاه

دیدم که هنوز عاشقم آه...!

 

 

حرف اضافه

1_:این شعر به نظرم قشنگ اومد...فقط همین...!

2_:پس این عشق کووووووووووووووو؟

3_:اگه عشقو دیدین بگین مریم سلام رسونده!!!!!

+ | نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت 18:40 
 

 

 

بروید ای حریفان بکشید یار مارا

به من آورید آخر صنم گریز پارا

به ترانه های شیرین به بهانه های زرین

بکشید سوی خانه مه خوب خوش لقا را

وگر او به وعده گوید که دمی دگر بیاید

همه وعده مکر باشد بفریبد او شما را

دم سخت گرم دارد که به جادوی افسون

بزند گره به آب و ببندد او هوا را

به مبارکی وشادی چو نگار من درآید

بنشین نظاره می کن تو عجایب خدا را

چون جمال او بتابد چه بود جمال خوبان

که رخ چو آفتابش بکشد چراغهارا

برو ای دل سبکرو به یمن به دلبر من

برسان سلام خدمت تو عقیق بی بهارا

+ | نوشته شده توسط مریم در شنبه هفدهم شهریور 1386 و ساعت 11:39 
 

free template blog free template theme template