تبليغاتX
حضور نارنجی آسمان

baranetanhaiyemaryam

مریم

baranetanhaiyemaryam

http://baranetanhaiyemaryam.blogfa.com

حضور نارنجی آسمان

حضور نارنجی آسمان - سارا رفت...

حضور نارنجی آسمان

سلام من مریم هستم...میگن 21ساله و دانشجوی رشته ی حقوقم....اما خودم بیشتر دوست دارم به جای اینا یه انسان باشم....یه انسان واقعی!
اومدم که حرف دلمو بگم...حالا هر چی که می خواد باشه...شعر...طنز...دلنوشته ها ...خاطره....هرچی که دلم بخواد....
id:maryamkhanom21@yahoo.com مریم دختر تلخ...

حضور نارنجی آسمان

 

پيام نارنجي مريم


سلام من مریم هستم...میگن 21ساله و دانشجوی رشته ی حقوقم....اما خودم بیشتر دوست دارم به جای اینا یه انسان باشم....یه انسان واقعی!
اومدم که حرف دلمو بگم...حالا هر چی که می خواد باشه...شعر...طنز...دلنوشته ها ...خاطره....هرچی که دلم بخواد....
id:maryamkhanom21@yahoo.com

امكانات وبلاگ

آسمان نارنجي رو صفحه خونگي خودتون كنيد     ارسال نامه به مريم     آسمان نارنجي رو به علاقه مندي هاتون اضافه كنيد

  RSS  

لينكستان
لوگوي مريم و دوستان


لوگوي دوست جونام

آشناييمون بر ميگشت به يه اردو...يه سفر...يه سفر مقدس...مشهدالرضا...
تو حياط حرم نشسته بودم...حس كردم يكي كنارم نشست نگاش كردم تو آموزشگاه گاهي وقتا ميديدمش...لبخندي زدم و اونم لبخند زد...تو چشاش اشك بود!!!

ازم پرسيد:امام رضا(ع)ما گناه كارا رو هم دوست داره؟

لبخندي زدم و گفتم:امام همه رو دوست داره...

ازم پرسيد:اسمت مريمه!نه؟

جواب دادم:آره چطور؟

بهم گفت:از اون دسته آدمايي كه ناخودآگاه تو دل آدم جا ميشن...

لبخندي زدم و گفتم:لطف داري عزيزم...اينجوريا هم نيست...

بهم گفت:مريم عاشق شدي؟

جواب دادم:نه هنوز اما دوست دارم تجربه اش كنم...

گفت :من عاشق شدم و تعريف كرد...تو حياط حرم نشستيم و سارا از خودش و عشقش گفت...بهش حسوديم شد...انگار خيلي به هم وابسته بودن...

روز ها گذشت...

2 سال از دوستي ما سپري شد...اكثر اوقات با هم خلوت ميكرديم...گاهي تلفني گاهي حضوري...

بهم قول داد مثل يه خواهر كنارم باشه...بهم قول داد جاي خواهر نداشته ام باشه...

********************************************************

وای سارا چه عجولانه تصميم گرفتي!!!

سارا تو كما بود دكترا اميد زيادي نداشتن...به باباي سارا گفتن كه:تعداد قرص هايي كه دخترتون مصرف كرده زياد بوده...رو مغزش تاثير گذاشته يه شك خيلي قوي بوده...احتمالا مرگ مغزي!!!

سارا پدرت چقدر پير شد!!!سارا مادرت اونقدر گريه كرده كه ديگه جايي رو نميبينه....

سارا به همه بد كردي دختر!

هادي رگشو زده بود اما با تلاش دكترا زنده موند!

گفته بود كه ميخواد منو ببينه:كنار تختش رفتم...خيلي خودمو كنترل كردم كه گريه نكنم!

_سلام

نگام كرد اشك از چشماش سرازير شد...

_من مقصرم ...چرا نذاشتن بميرم...

_ فقط بهم بگو چرا؟

_ گفتنش هيچ دردي رو دوا نميكنه...ولي من ميخوام بگم...بشين.

رو صندلي كنار تختش نشستم و هادي در حالي كه اشك ميريخت گفت:

_ سارا عشقم بود دختر خاله ي من بود ...وقتي دانشگاه قبول شد دونستم كه دوسش دارم...يه جوري كه نمي تونم برات توصيف كنم...اما مريم خانوم، من يه بار تو دوران دانشگاه طعم عشق رو چشيدم...اسمش رويا بود... اون اينجايي نبود...تو خوابگاه زندگي ميكرد.دوسش داشتم و اونم وانمود ميكرد دوسم داره!ترم آخر بود كه بهم تلفن زدو گفت:هادي برام خواستگار اومده خانواده ام راضي ان منم راضي ام...ميخواستم باهات صادق باشم...تو فقط برام يه دوست بودي!!!

دنيا رو سرم خراب شد اما وانمود كردم كه برام مهم نيست...گفتم خوشبخت باشي و تمام شد...

تا سارا وارد زندگيم شد...تازه فهميدم كه چقدر اين دختر خاله ي لوس و زیبای،من دوست داشتنيه...

بهش گفتم كه عاشقش شدم یه کم طول کشید که راضیش کنم بالاخره گفت: قبول،اما يه قول بايد بديم...خيانت و دروغ قيمتش مرگه!! براي هر دومون يعني اگه من خيانت كردم حكم مرگ براي جفتمون صادر شه اگه مردي قبول كن.

جا خوردم ولي سارا رو در حد پرستش دوست داشتم.پس قبول كردم.بعدها كه وابستگي جفتمون به نهايت رسيد ازم پرسيد :هادي؟من اولين عشقتم مگه نه؟

تموم بدنم يخ كرد براي يه لحظه بوي مرگ رو حس كردم اگه ميگفتم نه براي هميشه از دستش ميدادم...با خودم گفتم از كجا ميخواد بفهمه رويا كه ديگه سر زندگيشه تو يه شهر ديگه...لبخند زدم و گفتم:آره عزيزم تو اولي و آخريش هستي.

دستمو گرفت و گفت :خوشحالم...

همه چيز خوب بود روز تولدم با هم بيرون رفتيم...تلفنم زنگ خورد...يه شماره ي غريب!رويا بود...تموم دنيا رو سرم خراب شد...سارا با يه لبخند آسموني نگام ميكرد...گوشي رو قطع كردم..

ازم پرسيد:

_ كي بود؟

گفتم :مزاحم

_چرا رنگت پريد...؟!!!

سارا داشت سوال جواب ميكرد كه تلفنم دوباره زنگ خورد...

تا اومدم رد كنم سارا با شیطنت خاص خودش گوشي رو قاپيد و جواب داد...

گنگ بودم،نمیدونستم چه خاکی باید تو سرم بریزم قطره هاي اشك رو ديدم كه از چشاش سرازير شد...تلفن رو قطع كرد..حرفی نداشتم بزنم...فقط نگاش ميكردم...مي دونستم هر حرفي كه بزنه بهش عمل ميكنه...در حالي كه گريه ميكرد لبخند زد و گفت:رويا بود...ميخواست تولدت رو تبريك بگه...فكر كرد من زنت هستم معذرت خواهي كرد و گفت ديگه مزاحمت نميشه...ميگفت از نامزدش جدا شده...

هادي من اولي نبودم نه؟

چيزي نداشتم كه بگم...بلند شد و خواست بره...دستاشو گرفتم و گفتم:

_ تورو به علي قسم نرو...توضيح ميدم برات...

دستشو كشيدو گفت:

_ مرد باشو به قولت وفا كن...

تا چند روز هر چي زنگ زدم،هرچي sms فرستادم فايده نداشت...رفتم خونشون ...خاله گفت حالش خوبه...گفتم:

_ مطمئنید؟

خاله با تعجب گفت:

_چرا باید خوب نباشه ؟!!!قبل از اينكه بخوابه كلي با هم شوخي كرديم!!!الانم تو اتاقش خوابه.

خدا حافظي كردم...خوش حال بودم كه حالش خوبه...با خودم گفتم شايد فراموش كرده چه عهدي بستيم...نصفه هاي شب بود كه تلفنم زنگ زد...سارا بود...با عجله گوشي رو برداشتم...

_الو...الهي قربونت برم آشتي كردي؟

_آره...آشتي ام.هادي؟

_جان هادي؟

_من به عهدمون عمل كردم 20 دقیقه پیش يه شيشه قرص آرامبخش خوردم... ميدونم اگه بخوابم ديگه بيدار نمي شم خوابم میاد هادی جان پس تا لحظه ي آخر باهام حرف بزن،دوست دارم صداتو بشنوم،دوستت دارم هادی...

باورم نميشد...فكر كردم داره شوخي ميكنه...خنديدم وبا حالتي عصبي گفتم:واي چقدر ترسيدم...تو غلط ميكني اين كار رو بكني

_غلط يا درست؟انجام دادم...قسمت ميدم به عشقمون هيچ كاري انجام نده، نه بيا اينجا ،نه كاري كن كه زير عهدمون بزنم....من به عهدم پاي بندم...

ديگه صداش خيلي آروم شده بود...صداش زدم:

_سارا؟

_سارا؟

_الو سااااااااارررا؟تورو به علی جواب بده...سارا گه خوردم...سارا جان هادی نخواب..سارا؟‍

هيچ جوابي نداد.آروم گفتم:

_پس خوابیدی عزیزم...آره؟ بخواب گلم منم ميام پيشت...

اشك امونم رو بریده بود...منی که حالم به هم میخورد وقتی مردی رو میدیدم که گریه میکنه... با خودم زمزمه كردم...مرده و قولش...من بد كردم كه حقيقتو نگفتم...بايد تاوانشو بدم...سارا من يه مرد هستم...

اول تصميم گرفتم قرص بخورم...اما هر كاري كردم نتوستم حتي يه دونشو قورت بدم...خيلي ترسيده بودم...نزديكاي صبح بود...بين زمين و آسمون معلق بودم،دورکعت نماز خوندم،توبه کردم به خاطر همه ی کارام و گناهام.

نبايد كسي خبر مرگ سارا رو به من ميداد!!!

هادي شروع كرد به گريه كردن هاي هاي گريه ميكرد...سعي كردم آرومش كنم اما ادامه داد:

_ نميدونم چه طور شد كه كف اتاقم افتادم...وقتي به هوش اومدم فكر كردم همه چي يه خواب بوده...به گوشي سارا زنگ زدم خاله گوشي رو برداشت و مرتب جيغ ميزد و گریه میکرد...گوشي رو قطع كردم...سارا از دستم رفت...رفتم تو حموم يه تيغ برداشتم،اومدم تو اتاقم...رگمو زدم بدون هيچ ترديدي!!!اونوقت آروم رو تختم دراز كشيدم سوزش میکرد اما مهم این بود که پیش سارا میرفتم... ولی الان اينجام،بدون سارا...مامان ميگه سارا تو كماست...آره؟

مريم خانوم يعني خوب ميشه؟

گفتم فقط دعا كن.

الان چند روزه كه سارا با اهداي اعضاي بدنش مارو برای هميشه ترك كرده اما هنوز زنده است...

هادي هم حالش خوب نيست...دكترا ميگن از نظر روحي و رواني اوضاعش وخيمه...

مامان باباي سارا هر روز سر مزار جسد تكه تكه شده ي دخترشون ميرن....تمام اجزاي بدنش اهدا شد به جز كليه هاش كه به خاطر سم اون قرصا از بين رفته بود!

قلب سارا به يه دختر بچه ي 9 ساله پيوند خورد....و تمام روزنامه هاي شهر ما از اهداي اعضاي بدن يه دختر جوان خبر دادن...

راستي هرچيزي يه قيمتي داره...درست!اما عدالت و اعتدال رو هميشه رعايت كنيم بهتره...

سارا؟ يه كم عجولانه و بچه گانه تصميم گرفتي...

دلم برات تنگه...خيلي تنگ.

خدایا تورو به این ماه عزیز قسمت میدم از سر تقصیراتش بگذر...سارا بچه گی کرد اما تو ببخش و خدایی کن...خدایا؛هادی خیلی حالش بده،قسم خورد که خوشو میکشه...بهش صبر عنایت کن...خدایا؛مامان بابای سارا خیلی تنهان...تو تنهاشون نگذار.

دوستت دارم خدا...سارا اومده پیش تو...مواظبش باش.

+ | نوشته شده توسط مریم در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 و ساعت 10:25 
 

free template blog free template theme template