تبليغاتX
حضور نارنجی آسمان

baranetanhaiyemaryam

مریم

baranetanhaiyemaryam

http://baranetanhaiyemaryam.blogfa.com

حضور نارنجی آسمان

حضور نارنجی آسمان - حرامت باد

حضور نارنجی آسمان

سلام من مریم هستم...میگن 21ساله و دانشجوی رشته ی حقوقم....اما خودم بیشتر دوست دارم به جای اینا یه انسان باشم....یه انسان واقعی!
اومدم که حرف دلمو بگم...حالا هر چی که می خواد باشه...شعر...طنز...دلنوشته ها ...خاطره....هرچی که دلم بخواد....
id:maryamkhanom21@yahoo.com مریم دختر تلخ...

حضور نارنجی آسمان

 

پيام نارنجي مريم


سلام من مریم هستم...میگن 21ساله و دانشجوی رشته ی حقوقم....اما خودم بیشتر دوست دارم به جای اینا یه انسان باشم....یه انسان واقعی!
اومدم که حرف دلمو بگم...حالا هر چی که می خواد باشه...شعر...طنز...دلنوشته ها ...خاطره....هرچی که دلم بخواد....
id:maryamkhanom21@yahoo.com

امكانات وبلاگ

آسمان نارنجي رو صفحه خونگي خودتون كنيد     ارسال نامه به مريم     آسمان نارنجي رو به علاقه مندي هاتون اضافه كنيد

  RSS  

لينكستان
لوگوي مريم و دوستان


لوگوي دوست جونام

صدای لبخندش عذابت می دهد...

چشمانش چه برقی دارد...!

تمام توجه خود را به سویش جلب میکنی...

و او...

نگاهت می کند و لبخند میزند...

وعجیب اینکه نمیترسد.

همه باید از تو بترسند تو افسر نیروی انتظامی هستی...!از او خوشت نیامده!چرا که پیراهنش رنگ آسمان است و تو رنگ های آسمانی را دوست نداری و مهمتر اینکه پسرک جلنبر و به قول تو بچه سوسول از تو نترسیده....

بادی به غب غب می اندازی ابروهای پهن و ترسناکت را به هم گره می کنی...وعمدا این کار را می کنی که آدم را یاد..چه میدانم؟شاید دیو بیاندازی...دستی به ریش بلندت میزنی...چپ چپ نگاهش می کنی...و او همچنان لبخند میزند...

جلو میروی...و بدون هیچ بهانه ای دستانت را بلند می کنی و چنان کشیده ای به او میزنی که خم میشود...

راضی هستی که چند نفر نگاهت می کنند...تو همیشه دلت خوش به نگاه دیگران بوده همین تو را تا اوج می برد

و راضی هستی که لبخند را از لبانش دزدیدی...اما تصورت اشتباه است سرش را که بلند می کندهنوز لبخند بر لب داردحتی با آن شکاف و رد خونی که تو گوشه ی لبانش به وجود آوردی...

برق چشمانش قلب تاریکت را اذیت می کند...هنوز جا داری که مردانگی ات را ثابت کنی...جلوی درب دانشگاه است باید غرورش را خورد کرد...غلط کرده که بلوزآبی پوشیده و لبخند می زند و و و ریش ندارد.

دستبند را در می آوری...و به دستانش گره میزنی نگاهش کمی افسرده شد...راضی هستی که هم شادی و هم آزادی را از او گرفتی...آها؛ حالا شد مردانگی ات را ثابت کردی...

اما چرا حرف نمی زند؟!چرا التماس نمی کند...سیله ی دوم را به او میزنی وچند جفتک هم نثارش می کنی...همه دارند نگاهت می کننند ....همه جمع شده اند..« آدم تورا با این رفتار که میبیند یاد خر می افتد...».و تو راضی هستی

صورتش قرمز شده...!!!!!!!!!!!!!!

اما باز حرفی نمی زندو به جایش لبخند میزند!

سربازی دوان دوان به سویت می آید...

و با ترسی ننگ بار سلامی نظامی می دهد...«حرامت باد»

و بریده بریده می گوید:قربان...

این...

این...بیچاره لال است

و دانشجوی نمونه...

سرهنگ قبلی هم مثل شما به او گیر...نه ؛او را نصیحت می کرد...!!!!!

ننگ بر تو باد...عقده ای...حرامت باد لباس مقدس نیروی انتظامی ایران اسلامی.

+ | نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 و ساعت 13:22 
 

free template blog free template theme template